روزهای برفی

نمی‌دانم کثافتی که هست را چگونه توضیح دهم ..

تبلیغات تبلیغات

دوست دارم پوست تنت باشم

یادم افتاد دوستت دارم. بعد، درد پا را فراموش کردم. زخم دل را از یاد بردم. بغض را فرو دادم و نگاه کردم به گنجشکی که پیش جفت خود روی شاخه‌ی درختچه‌ای آفتاب می‌گرفت. پرندگان کوچک، پران خود را پف داده بودند و از گرمای غنیمت آفتاب غروب زمستان گرم می‌شدند. و از چیزهایی که لابد ما آدم‌ها ازشان سر در نمی‌آوریم کنار هم گرم می‌شدند. لابد پرنده نره سقلمه‌ای به مادهه می‌زد و غروب را نشان جفت خود می‌داد و بهش می‌گفت در این هوا بیشتر عاشقت هستم.
روزهای برفی ، ۱۴۰۳-۱۰-۲۹ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها