روزهای برفی

نمی‌دانم کثافتی که هست را چگونه توضیح دهم ..

تبلیغات تبلیغات

باید خود را به بیداری زد

قطار ایستاده. یک نفر به شانه‌ام می‌زند تا بیدارم کند. حالتی صمیمی دارد. اما صمیمیت یک آدم غریبه که به دل نمی‌نشیند و آدم بیشتر احساس نا امنی می‌کند که به حریمش تجاوز شده است. دست یک پیرمرد دلسوزانه بیدارم می‌کند. روی صندلی ایستگاه آخر می‌نشینم. تا اطرافم را تشخیص بدهم طول می‌کشد. بعد دستگیرم می‌شود که از خستگی بسیار خوابم برده بود و یادم رفته بود در ایستگاهی که می‌خواستم پیاده بشوم. فحشی می‌دهم. به بخت خود لعنت می‌فرستم.
برچسب‌ها: دلسوزانه, ایستگاهی
روزهای برفی ، ۱۴۰۳-۱۰-۲۹ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها