خیره به سقفام. نمیتوانم حرکتی بکنم. قلبم به کندی میزند. حرکت خون در شریانهایم را احساس میکنم. سعی میکنم انگشتانم را تکان بدهم. دستها ... پاها ... تکان نمیخورد. شکمم تو رفته. لبانم خشکیده. تشنهام. نمیتوانم کسی را صدا بزنم تا برایم جرعه آبی بیاورد. پشت پنجره ابری است. یا آسمانی طوسی که سقوط کرده. گوشهی چشمانم میسوزد. رد اشک روی گونههایم میسوزد. چرا گریستهام، نمیدانم. چرا اینجا هستم.
ادامه مطلب
یادم افتاد دوستت دارم. بعد، درد پا را فراموش کردم. زخم دل را از یاد بردم. بغض را فرو دادم و نگاه کردم به گنجشکی که پیش جفت خود روی شاخهی درختچهای آفتاب میگرفت. پرندگان کوچک، پران خود را پف داده بودند و از گرمای غنیمت آفتاب غروب زمستان گرم میشدند. و از چیزهایی که لابد ما آدمها ازشان سر در نمیآوریم کنار هم گرم میشدند. لابد پرنده نره سقلمهای به مادهه میزد و غروب را نشان جفت خود میداد و بهش میگفت در این هوا بیشتر عاشقت هستم.
ادامه مطلب
قطار ایستاده. یک نفر به شانهام میزند تا بیدارم کند. حالتی صمیمی دارد. اما صمیمیت یک آدم غریبه که به دل نمینشیند و آدم بیشتر احساس نا امنی میکند که به حریمش تجاوز شده است. دست یک پیرمرد دلسوزانه بیدارم میکند. روی صندلی ایستگاه آخر مینشینم. تا اطرافم را تشخیص بدهم طول میکشد. بعد دستگیرم میشود که از خستگی بسیار خوابم برده بود و یادم رفته بود در ایستگاهی که میخواستم پیاده بشوم. فحشی میدهم. به بخت خود لعنت میفرستم.
ادامه مطلب
خواب میبینم میخواهم خروسی را ذبح کنم. پرنده میان دستانم بدون حرکت ایستاده و تکان نمیخورد. تسلیم سرنوشت خویش است. در جهان خواب تیغ کوچکی در دست دارم که برای بریدن گردن حیوان مناسب نیست. خواب میبینم با اولین تماس تیغ خون حیوان روی دستانم میریزد. به در و دیوار میپاشد. بعد کار بریدن گردن را سخت تر میبینم. از شدت هول فریاد میزنم و خواهش میکنم به من تیغ بزرگتری بدهند. شاید یک چاقو. اما کسی صدایم را نمیشنود.
ادامه مطلب
روز دوشنبه ما جشن صد گرفتیم. در کلاس بادکنک عدد صد را به تخته چسبانده بودند. میز خانم را آورده بودند وسط کلاس و آن را تزئین کرده بودند. کیک را گذاشتند روی میز. وقتی کارها تمام شد، رفتیم جلوی تخته و خانم از ما عکس گرفت. بعد، کمی رقصیدیم. کیک آوردند. ما خوشحال شدیم. از کیک خوردیم. خانم به مناسبت جشن صد به بچهها سکههای الکی داد تا جمع زدن با سکهها را یاد بگیریم. آن روز بهترین روز زندگی ما بود. پایان
ادامه مطلب
کوچه تاریک بود. همه جا را کنده بودند و راست راست نمیشد راه رفت. باید از روی تپههای کوچک خاک و خل میپریدی و مراقب میبودی پاهات ناغافل تو گندابی تاپالهای زبالهای چیزی فرو نرود. شب مرداد بود. مردم در بیغولههای خود چپیده بودند و از در محقر هر خانهای رد میشدی صدای جیغ و داد زنی یا تولهای یا مردک الدنگی که صداش برای زن و بچههاش بلند بود و بیرون از همه توسری میخورد شنیده میشد. من پشت سر دختر جوانی راه افتاده بودم که بروم و نمیدانستم دختره را تو خواب
ادامه مطلب
میترسم. از ترس زیر پتویی پنهان شدهام. چراغی روشن نیست. از تاریکی به تاریکی پناه بردهام. عرقهای درشتی روی پیشانیام میجوشد. رانهایم در انقباض سختی خشکیده. انحنای کمرم کمانی دردناک است. مچ دستانم سست شده و نمیتوانم دستانم را حرکت بدهم. نمیخواهم چشمانم را ببندم. نمیخواهم بگذارم زمان در غیاب من عبور کند. وقتی چشمانم را بستهام بسرعت پیش برود و به صبح برسد که تهدیدآمیز و عناد ورزانه در انتظارم نشسته است.
ادامه مطلب
یک مشت قرص مسکن و دردی که التیام نمییابد. چند عدد قرص دیگر کنارم روی میز است. یک لیوان آبِ نخورده. هر جرعه از آب انگار که زهری نوشیده باشی و در انتظار تاثیر زهر بمانی. از دلهرهی فاصلهی نوشیدن تا تاثیر زهر بیزارم. از تمام اشیاء اطرافم بیزارم. از همه چیز فرار میکنم. میخواهم لباس تنم را بکنم. پوستم را پاره کنم و از آن بزنم بیرون. از تاریکی بیزارم. از نور بیزارم. از صداهای خانه که پیوسته و مدام در خلوت اتاق به گوش میرسند در عذابم.
ادامه مطلب